تبليغاتX
همه چيز از همه جا

همه چيز از همه جا

تقديم به عاشقان رضا گلزار

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:42  توسط محمد  | 

         

 

 

                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:50  توسط محمد  | 

اس ام اس سرکاری

 

اس ام اس سرکاری

در

ادامه مطلب :

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:36  توسط محمد  | 

حسرت

 روزگاري... به خيال باطلم اينجابراي ازتونوشتن فضاکم بودودنيابراي ازتونوشتن مراکم بود!... عادتهاچه زودرنگ تغييرميگيرند...من چه بدعادت شده بودم...!وامشب... درشبي که تحمل اين حقيقت سنگين تواني برام نذاشته...عزاي غرورازدست رفته ام روجشن ميگيرم!!...جشن مختصري است!...همينه که دعوتت نکردم!...من هستم وستاره وکمي از آسمون که ازپنجره سرک کشيده!...تونيستي ويادمن وحتي نشاني ازمن...!تنهاخاطره هاهستن که جسورانه و بي دعوت به ديدارم ميان...آنقدرمعصومانه وارد ميشن که نميتونم طردشان کنم...بذاربيان... بذارتيغشون دستم روبگزد.قسمتت مبارک!حرفي نيست ديگه...!حرفي هم باشه مهم نيست ديگه...!همشون رودردل خونم دفن ميکنم شايدروزي براي دلم قيامتي برپاکردم وخواستم مرده هاشو دوباره زنده کنم...آنروزبايدمنتظرکتابم بموني شايدروزي داستانم راهمه خواندند... نميدونم!اماخودم هم منتظراون قيامتم ميمونم!!!...

اماحالاديگه بايد برم ميدونم که ديگه فرصتي نمونده براي من ديگه حتي واسه مردن... وقتي که فرصت نشدتادررکاب تو بمونم وفرصتي نموندبرام تادر پناهت جون بگيرم ديگه اگرفريادي هم برآرم تنهاطنينش غرورازدست رفته ام روبيشتربه بادميده رفتنم هم به نفع خودمه وهم توروتسکين ميده!!...اينجارا هيچوقت نديده بودي؟ترسيده بودي ازکلبه خرابه ي دلم؟مردونگيت همين بودديگه؟!!!

توهمون بودي که گذرکردي...توهمون بودي که درپي ديگري بودي...من بودم که نفهميده بودم!!!...گفتي ديداربه اون دياروقبول کردم آن ديارراقبول نداري؟مگه نميدوني واقعا مي بينمت؟ميدونم که اگرهم بخواهي نميتوني پشيمونيت روپنهان کني...پشيمون ميشي ميدونم اما خيلي دير!!!خيلي دير!!!آن روزحتي اگه ديرهم شده باشه چندان هم دورنيست.

خودت روآماده کن عزيزدل...به جبران همه ي اين سالهاي دوري خيلي چيزاازت ميخوام فکر ميکني بتوني؟دراين مهماني بي تکلفم آسمان نگاهم ميکنه...ميدونم که خداازآنجا نظارم ميکنه باآسمان حرف ميزنم...خداباستاره اي برايم چشمکي فرستاد.اماانگارخاطره هادست در چشمانم کرده اند!ازچشمانم آب مياد...صورتم ترشده انگار...نه!!نه!!گريه اي درکارنيست!!!...

اشکي هم اگرهست اثرکارخاطره هاست به خاطرتو نيست. کسي چه ميدونه شايداين بازي رو من بردم چون توروباختم اما اين روميدونم که توباختي...طفلکي تو!!!...نميدونم چراخاطره هارهايم نميکنن...سراغ تونميان ميدونم اوناازمن عاقلترن ميدونن تحويلشون نميگيري... همينه که فقط روي سرمن آوارميشن.شايدميخوان وجودشون روثابت کنن...شايدميخوان ثابت کنن که روزي درست مثل همين روزهازنده بودن...نميدونم شايدهم ميخوان انتقام بگيرن.انتقام مردن و به بادسپرده شدنشون رو...انتقام ناديده گرفته شدنشون رو...مگه نميدونن تقصيرمن نبود که به بادرفتن؟مگه نميدونن؟امامهم نيست بازم معرفت همين خاطره ها!!اگه نبودن تنهاترازايني که هستم ميشدم.ميهمانيم رواونارونق دادن...ميهماني کوچيکيه بازهم تونيستي.

غرق ميهمانيم که ناگهان صدايي درجانم ميشينه...حرفهاي دلم روچه زيبابرام نجواميکنه... ومن ديگرخستم.خسته ميهمانيم روبايدبه پايان ببرم...سرم رادردامن فلق رهاميکنم تابرايم لالايي بخونه چشمانم خواب ميخوان آنهاهم ازنمداربودن خسته اند.تنم نيزازتبداربودن به درد اومده...براي آخرين باربخوان... براي آخرين بار...چشمانم ديگرگرم شدن ميخواهم امشب براي هميشه به خواب روم واوبازميخونه...لالايي ميخونه...تابه خوابي شيرين فروروم... خواب شيريني که تنهااندوهش تويي اي اندوه جاودنه...خاطره اي دردرونم است چوسنگ سپيد درون چاهي...سرستيزباآن ندارم توانش رانيز...برايم شاديست واندوه..درچشمانم خيره شود اگر کسي آن راخواهدديد و غمگين ترازآن خواهدشدکه داستاني اندوه زاشنيده باشد!!!...

ميدونم خداانسان رابدل به شي ميکندبي آنکه روح راازتوبگيرد...تونيزبدل به شي شده اي در درون من...تواندوه راجاودانه ميسازي.

بازدوباره اين دلم تورابهانه ميکند/دوباره مثل بچه هاهواي ناله ميکند/چراسرش نميشوددگر تو رفته اي زبر/چرازيادبرده است توگفته اي اي کلاغ پر/چه ساده مي کشاندم ميان خاطرات تو/ چه بچگانه ميکند هواي شانه هاي تو/چقدرگويمش که دل...دل خراب و خسته ام/نشددگر خدا نخواست من ازدلش گسسته ام/هزارويک دليل راهزاربارگفتمش/چراهنوزهم دلم تورابهانه ميکند؟/

تورفتي من نيزبايدبروم..تومسافري ومن هم..تودرسفري ومن نيز..توبرنمي گردي ومراهم توان بازگشتن نيست..تورفتي به شهرروياهات ومن نيزدارم ميرم به دنبال روياهاي ازدست رفتم..تورفتي به دنبال آرزوهاتومن به شهرتيره ي آرزوهاي بربادرفته ام سفرميکنم وخاطرات روزهاي حضورت پاهايم راچه سست کرده است...چه ناتوان شده ام..چقدرتنهاماندم چه بي ثمرگشتم اين آدميان اطرافم چه بي احساس گشته اندچرااينقدربي خيالند؟مگه نميدونن توديگه نيستي؟چه آسوده درحرکتند وهيچ نميدونن وچراشهرهنوزهمينگونه است؟ديگردراين راه چشمانم چه راجستجوميکند؟ديگربه چه دلخوش بمانم؟؟...راهت راکج کردي ومن راتنها گذاشتي درراهي که تموم ذراتش فقط تورادرذهنم جاري ميکنه وتداعي روزهاي باتوبودن در اين روزهاي نبودنت ديوانه ترينم ميکنه وتونفهميدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بي انصاف راهمان نه موازي که منطبق بود ...وقتي خواستي راهت روکج کني.. وقتي خواستي براي هميشه تنهام بذاري ..وقتي خواستي براي اولين بارباهمون دسته گلي که برام آوردي وحالاتنها مونسم شده گونه هام رونوازش کردي وباگلبرگهاش اشکام روربودي...نذاشتي ديگه گريه کنم ودر نهايت تلخي خندانديم.

اما حالا کجايي؟رفتي ونديدي که بعداز رفتنت چشام چجورباريدن وتو ديگه نبودي که نذاري ولي راست ميگفتي به عقل ناقصم نرسيده بود که دوراه منطبق وقتي به اندازه يک صدم زاويه ازهم دورتر ميشن تاآخراين دنياي بي انصاف هم بدونه که به هم نميرسن...دورترميشن ازهم دورترو دورتر. داشتي ميرفتي...توقفم رونديدي؟صداي زنجيرپاهام و نشنيدي؟دستهاي اسيرم اسيرت نکرد؟چشمهام ازپشت ميله هاي قفس حرفهام روبه قلبت نرسوند؟

تورفتي به مقصدي که بايد ميرفتي و اشکهايم هم اومدن و رفتن به قصد آزارجان من وحالا من موندم بي تو...من موندم تنها وبايدبرم باهمين اشکها وهمين زنجيرها وباهمه ي خاطراتي که فقط و فقط ميان تا مثل خنجر

روح زخميم رو بيشتر نيشتربزنن...تورفتي...سفربخير عزيزدلم...ومن نيزبايدبرم...توبه شهرآرزوهات و من درحسرت آرزوهام.


روزگاري... به خيال باطلم اينجابراي ازتونوشتن فضاکم بودودنيابراي ازتونوشتن مراکم بود!... عادتهاچه زودرنگ تغييرميگيرند...من چه بدعادت شده بودم...!وامشب... درشبي که تحمل اين حقيقت سنگين تواني برام نذاشته...عزاي غرورازدست رفته ام روجشن ميگيرم!!...جشن مختصري است!...همينه که دعوتت نکردم!...من هستم وستاره وکمي از آسمون که ازپنجره سرک کشيده!...تونيستي ويادمن وحتي نشاني ازمن...!تنهاخاطره هاهستن که جسورانه و بي دعوت به ديدارم ميان...آنقدرمعصومانه وارد ميشن که نميتونم طردشان کنم...بذاربيان... بذارتيغشون دستم روبگزد.قسمتت مبارک!حرفي نيست ديگه...!حرفي هم باشه مهم نيست ديگه...!همشون رودردل خونم دفن ميکنم شايدروزي براي دلم قيامتي برپاکردم وخواستم مرده هاشو دوباره زنده کنم...آنروزبايدمنتظرکتابم بموني شايدروزي داستانم راهمه خواندند... نميدونم!اماخودم هم منتظراون قيامتم ميمونم!!!...

اماحالاديگه بايد برم ميدونم که ديگه فرصتي نمونده براي من ديگه حتي واسه مردن... وقتي که فرصت نشدتادررکاب تو بمونم وفرصتي نموندبرام تادر پناهت جون بگيرم ديگه اگرفريادي هم برآرم تنهاطنينش غرورازدست رفته ام روبيشتربه بادميده رفتنم هم به نفع خودمه وهم توروتسکين ميده!!...اينجارا هيچوقت نديده بودي؟ترسيده بودي ازکلبه خرابه ي دلم؟مردونگيت همين بودديگه؟!!!

توهمون بودي که گذرکردي...توهمون بودي که درپي ديگري بودي...من بودم که نفهميده بودم!!!...گفتي ديداربه اون دياروقبول کردم آن ديارراقبول نداري؟مگه نميدوني واقعا مي بينمت؟ميدونم که اگرهم بخواهي نميتوني پشيمونيت روپنهان کني...پشيمون ميشي ميدونم اما خيلي دير!!!خيلي دير!!!آن روزحتي اگه ديرهم شده باشه چندان هم دورنيست.

خودت روآماده کن عزيزدل...به جبران همه ي اين سالهاي دوري خيلي چيزاازت ميخوام فکر ميکني بتوني؟دراين مهماني بي تکلفم آسمان نگاهم ميکنه...ميدونم که خداازآنجا نظارم ميکنه باآسمان حرف ميزنم...خداباستاره اي برايم چشمکي فرستاد.اماانگارخاطره هادست در چشمانم کرده اند!ازچشمانم آب مياد...صورتم ترشده انگار...نه!!نه!!گريه اي درکارنيست!!!...

اشکي هم اگرهست اثرکارخاطره هاست به خاطرتو نيست. کسي چه ميدونه شايداين بازي رو من بردم چون توروباختم اما اين روميدونم که توباختي...طفلکي تو!!!...نميدونم چراخاطره هارهايم نميکنن...سراغ تونميان ميدونم اوناازمن عاقلترن ميدونن تحويلشون نميگيري... همينه که فقط روي سرمن آوارميشن.شايدميخوان وجودشون روثابت کنن...شايدميخوان ثابت کنن که روزي درست مثل همين روزهازنده بودن...نميدونم شايدهم ميخوان انتقام بگيرن.انتقام مردن و به بادسپرده شدنشون رو...انتقام ناديده گرفته شدنشون رو...مگه نميدونن تقصيرمن نبود که به بادرفتن؟مگه نميدونن؟امامهم نيست بازم معرفت همين خاطره ها!!اگه نبودن تنهاترازايني که هستم ميشدم.ميهمانيم رواونارونق دادن...ميهماني کوچيکيه بازهم تونيستي.

غرق ميهمانيم که ناگهان صدايي درجانم ميشينه...حرفهاي دلم روچه زيبابرام نجواميکنه... ومن ديگرخستم.خسته ميهمانيم روبايدبه پايان ببرم...سرم رادردامن فلق رهاميکنم تابرايم لالايي بخونه چشمانم خواب ميخوان آنهاهم ازنمداربودن خسته اند.تنم نيزازتبداربودن به درد اومده...براي آخرين باربخوان... براي آخرين بار...چشمانم ديگرگرم شدن ميخواهم امشب براي هميشه به خواب روم واوبازميخونه...لالايي ميخونه...تابه خوابي شيرين فروروم... خواب شيريني که تنهااندوهش تويي اي اندوه جاودنه...خاطره اي دردرونم است چوسنگ سپيد درون چاهي...سرستيزباآن ندارم توانش رانيز...برايم شاديست واندوه..درچشمانم خيره شود اگر کسي آن راخواهدديد و غمگين ترازآن خواهدشدکه داستاني اندوه زاشنيده باشد!!!...

ميدونم خداانسان رابدل به شي ميکندبي آنکه روح راازتوبگيرد...تونيزبدل به شي شده اي در درون من...تواندوه راجاودانه ميسازي.

بازدوباره اين دلم تورابهانه ميکند/دوباره مثل بچه هاهواي ناله ميکند/چراسرش نميشوددگر تو رفته اي زبر/چرازيادبرده است توگفته اي اي کلاغ پر/چه ساده مي کشاندم ميان خاطرات تو/ چه بچگانه ميکند هواي شانه هاي تو/چقدرگويمش که دل...دل خراب و خسته ام/نشددگر خدا نخواست من ازدلش گسسته ام/هزارويک دليل راهزاربارگفتمش/چراهنوزهم دلم تورابهانه ميکند؟/

تورفتي من نيزبايدبروم..تومسافري ومن هم..تودرسفري ومن نيز..توبرنمي گردي ومراهم توان بازگشتن نيست..تورفتي به شهرروياهات ومن نيزدارم ميرم به دنبال روياهاي ازدست رفتم..تورفتي به دنبال آرزوهاتومن به شهرتيره ي آرزوهاي بربادرفته ام سفرميکنم وخاطرات روزهاي حضورت پاهايم راچه سست کرده است...چه ناتوان شده ام..چقدرتنهاماندم چه بي ثمرگشتم اين آدميان اطرافم چه بي احساس گشته اندچرااينقدربي خيالند؟مگه نميدونن توديگه نيستي؟چه آسوده درحرکتند وهيچ نميدونن وچراشهرهنوزهمينگونه است؟ديگردراين راه چشمانم چه راجستجوميکند؟ديگربه چه دلخوش بمانم؟؟...راهت راکج کردي ومن راتنها گذاشتي درراهي که تموم ذراتش فقط تورادرذهنم جاري ميکنه وتداعي روزهاي باتوبودن در اين روزهاي نبودنت ديوانه ترينم ميکنه وتونفهميدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بي انصاف راهمان نه موازي که منطبق بود ...وقتي خواستي راهت روکج کني.. وقتي خواستي براي هميشه تنهام بذاري ..وقتي خواستي براي اولين بارباهمون دسته گلي که برام آوردي وحالاتنها مونسم شده گونه هام رونوازش کردي وباگلبرگهاش اشکام روربودي...نذاشتي ديگه گريه کنم ودر نهايت تلخي خندانديم.

اما حالا کجايي؟رفتي ونديدي که بعداز رفتنت چشام چجورباريدن وتو ديگه نبودي که نذاري ولي راست ميگفتي به عقل ناقصم نرسيده بود که دوراه منطبق وقتي به اندازه يک صدم زاويه ازهم دورتر ميشن تاآخراين دنياي بي انصاف هم بدونه که به هم نميرسن...دورترميشن ازهم دورترو دورتر. داشتي ميرفتي...توقفم رونديدي؟صداي زنجيرپاهام و نشنيدي؟دستهاي اسيرم اسيرت نکرد؟چشمهام ازپشت ميله هاي قفس حرفهام روبه قلبت نرسوند؟

تورفتي به مقصدي که بايد ميرفتي و اشکهايم هم اومدن و رفتن به قصد آزارجان من وحالا من موندم بي تو...من موندم تنها وبايدبرم باهمين اشکها وهمين زنجيرها وباهمه ي خاطراتي که فقط و فقط ميان تا مثل خنجر

روح زخميم رو بيشتر نيشتربزنن...تورفتي...سفربخير عزيزدلم...ومن نيزبايدبرم...توبه شهرآرزوهات و من درحسرت آرزوهام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:8  توسط محمد  | 

عشق

تمام زندگی

        عشقه     

 

 

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟


 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

 

 

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است

ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است

تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است

ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است

دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را

دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط محمد  | 

عشق تنها

 خانه هاي ژاپن با ديوار هايي ساخته شده است که داراي فضاي خالي هستند و آن را با چوب مي پو شانند.

در يکي از شهر هاي ژاپن ، مردي ديوار خانه اش را براي نو سازي خراب مي کرد که مارمولکي ديد. ميخ از قسمت بيروني ديوار به پايين کوبيده شده و به اصطلاح مارمولک را ميخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامي ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتي موقعيت ميخ را با دقت بررسي کردحيرتزده شد و فهميد اين ميخ 10 سال پيش هنگام ساخت خانه به ديوار کوبيده شده اما... در اين مدت طولاني چه اتفاقي افتاده است ؟چگونه مارمولک در اين 10 سال و در چنين موقعيتي زنده مانده ؛ آن هم در يک فضاي تاريک و بدون حرکت ؟ 

چنين چيري امکان ندارد و غير قابل تصور است!
شهروند ژاپني متحير اين صحنه ، دست از کار کشيد و به تماشاي مارمولک نشست.اين جانور در 10 سال گذشته چه کار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآميز شده بود که سر و کله مارمولک ديگري پيدا شد.اين مارمولک، تکه غذايي به دهان گرفته و براي جفتش برده بود

.
مرد ژاپني ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بي منت ؛ چه عشق قشنگ و بي کلکي.چطور موجودي به اين کوچکي مي تواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد اما خيلي وقتها ما انسانها از هم گريزانيم؟ 

 

به روش اراذلي يا جواتي
مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟
زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن ...
مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم .
مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
مرد : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام .
مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري

به روش رشتي - ته غيرت
مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟

زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي ؟!
زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت .
زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت .
مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم ...
زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار .
مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
مرد : حانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟
مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه ...
زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست .
مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه بهمين راحتي ازش گذشت ! اصلا خانوم جان من ميرم خونه ننم .
زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون

به روش تركي - نمنه
مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟

- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم ...
مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم .
مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن .
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده .
مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته !
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم .
مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا ...
زن : سيكتير بابا

به روش سوسولي - ايش
مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟

زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم !
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه ...
مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين ؟!
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم ..
مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن .
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته .
مرد : اوا خيلي بدي تو

  

 

 

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و

بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان

 صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت

 و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت

نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا

 رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه

عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال

 بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و

چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من

 کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم

 

نظرتون در مورد اين داستان عشقي چيه ؟

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:53  توسط محمد  |